مادربزرگم سالها پیش مرد
میخواهی برایت قصه بگویم
از خدایی که مرا ایستاده نمی خواست
شاعری که میفروخت تمامش را
فاحشه ای که می سرود تمام تنش را
زیر شعر یک صیغه
انچه ترانه می سرود بی هیچ نایی در کهریزکهای تجاوز
دست دراز میکند شرم تا خفه کند تمام اسپرمها را
در دالانهای صیغه و شرف
کتاب را می بندم
کلاغی که به خانه اش رسیده قارقار پیروزی سر داده است
تاریخ را می گشایم
می خندم
من گالیله در کمال صحت عقل در شرایط خوب و هتلوار سلول کمتر از دونفره ام
باگفتگو و مباحثه با بازجوهای فیزیکدان و نوابغ عصر با گفتگوهای پیچیده فیزیکی
به این نتیجه رسیده ام که تمام نظریات و عقایدم در زمینه گردش زمین خزعبلات و موهوماتی بیش نبوده است
جا دارد اینجا از بازجویان فیزیکدان انسان تشکر کنم
قاب می افتد
و شیشه اش
در کلامم فرو می رود
سگ خونمرده می شود گوشه لبم
-هو هو-
-هو هو-
***
میگزم^ لبم را
مشت محکمی به دهانم میزنم
تا هیچ غلطی نکند
دندانم
لبم
امریکایم
***
دندان
لب
امریکا
هیچ غلطی نمی توانند بکنند
اقای رییس
خواهش می کنم شما بفرمایید
-تمام را-
***
هو هو
هو هو
سگی پارس می کند
استخوان سفید دندانم
گوشت لبانم
را
***گزیدن حالتی است که دندان را بر لبان میگدارند و فشار میدهند***
پرده اول تولد
تاس می اندازد
- پنج و هفت -
معجزه اغاز میشود
شب
زن همسایه
و ویار و قمار
و من پس می افتم از بام تا ته سکوت
در حالتی معکوس
تا زندگی اغاز شود
در رحم مرگ
***
پرده دوم –بعد از تولد-
دیوارها فرو میریزد
خانه من با زن همسایه یکی می شود
و ویار دست دراز میکند
-با نگاهی چپ –
به تمام عورت من
ترش میکنم و بالا می اورم
حامله می شوم
سقط می کنم حرامزاده را
و خاک می کنم عورتم را در باغچه زن همسایه مان
***
پرده سوم-نه خیلی بعد از تولد-
خاک می شود
عورتت
دیوارم
سکوتت
در باغچه خانه ام
خانه ات
زن همسایه ات
بی هیچ تعفنی
کمی ریحان برای شعر چیز خوبی است
خاک شده است عورتمان
بیا ساده تر از بی حوصله ام
و ایمن تر از می ترسم
خاک ات را زیر قدم هام بگذار.
مرسدس های سبز و سفیدت برای امنیت مان
و عوام فریبی سرخ آقا بالا سرت برای خواص!
می خواهم قدم بزنم
قدم بزنم
و انتظار فرج از دوم خرداد کشم
_این یک تصمیم است_
اشی برای خودم خواهم پخت
با روغن
و وجب
و گندم
و گوشت
و دیگی که جا بشود در ان حجم من
بی هیچ منتی از ادمیزادگان دگر
_ این یک خودکشی است_
***
می دانید
من هنوز هم زنده ام
از خدا پنهان بماند
از هول حلیم در دیگ نیفتادم
من
من هیچگاه اشپز خوبی نبوده ام
برای دیر شدن هنوز زود است
و من این را دیر فهمیده ام
من بیش از حد خودم را به خاک سپرده ام
و این بار
کار به جاهای باریـک کشیده است
(به روجا چمنکار)
برایم کمی خدا بیاور
من از جنوب می ایم
اینجا همه چیز بخار شده است و به هوا رفته است
-حتی خدا –
***
من از جنوب می ایم
برادر
برایم کمی خدا بیاور
می اویزم قبای ژنده خود را
بر درختی
در این شب تیره
***
اتفاق انگونه می افتد که نوشته می شود
می اید ماشینی با نورهای زیبا
و مرا با خود می برد
***
گم می شوند
من و قبای ژنده
در شب تیره
پرده اول
چنگ میزنم به ریسمان پوسیده ای
میگشایم کتاب را
استخاره میکنم تا ته جهنم
دندان نشان میدهند و چنگ
_عذاب دهندگان _
کتاب را میبندم
و میبوسم خواب را
لب میبندم و چشم میگشایم
اسمان میبافم
میبافم
ریسمان
و پایین می ایم از اسمان تا اعماق زمین
_سالها پیش_
***
پرده دوم
_سالها بعد_
مار میروید و زایش اغاز میشود
حلق میخواند و
نگاه حلقه میزند بر دوش من
دوش من خواب دیدم تو را
و تو چشم گشودی و
من از خواب بیدار شدم
مغز ادم خواستی
تا اسطوره بیدار شود
پوست می اندازد مغز
تا مکرر شوم در درد
حلقه و حلقه و حلقه و ...
زنجیر
منم
میشناسی مرا
عموزبنجیرباف
امده ام اکنون
سالها پیش مرا خواندی
-یادت می اید-
و اکنون امده ام
امده ام
میبافم ریسمان
زنجیر
برای زمین
ریسمان
برای اسمان
نگاه تو حلق من
حلقه من
زنجیر تو
***
پرده سوم
عموی دوست داشتنی بازیهای کودکی امده
بیا در اغوش من
چشم در چشم من
حلقه میزنم
یک حلق میخواهم یک نگاه
یکی مال من
یکی مال تو
نترس
منم عموی بازیهای دوران کودکیت
امده ام این همه راه
کمی حلق میخواهم
شنگیدن از یادم رفته است
بگذارید از اول داستان بگویم
تاخیرپخش فوتبال با هفت ثانیه
برای دین من
خبر میرسد سازنده دستگاه سرزمین کفر است
***
جولان الگانسهای رنگی در شهر من
برای دین من
و باز خبری چونان قبلی
با هفت ثانیه تاخیر
***
می بینم سالهاست
سقوط هواپیماها
سقوط ادمها
سقوط
سالهاست شنگیدن از یادم رفته است
***
هفت سین
نوروز
مهرگان
هفت ثانیه تاخیر
هفت ماشین رنگی
***
سیب را برمیدارم
-میوه بهشتی_
برای شما
شنگیدن برای من
میخواهم از ماشین پیاده شوم
سبز مثل پسته
می کوبم این کله را
به این
به ان
به هر چه
شکست
شاید خودم خبر ندارم که گردو هستم
در ته استکان چای
سیبب هنوز روی درخت بود
و قانون جاذبه بی هیچ کاشفی
ارام از کنارمان رد شد
فصل انار بود
و تو کال
و اغوش من انگار شش ماهه به دنیا امده بود
که تو را طلب میکرد
انار کال بی جاذبه
***
هیچ گاه خیاط خوبی نبوده ام
حتی هنگامیکه چشمهایم را به چشمانت وصله زدم
و تو میدانستی که چشمان من
وصله ناجور است بر ان
و هیچ نگفتی
و من سوختم
و باز دوختم و دوختم
***
دوختم چشم به سیاهی شب
شب کال و زمستان
و من
دوختم
دوختم
***
بگذار صادق باشم
دستم به ستاره چشمک زن شب نرسید
و گفتم شیرین نیست
سیاه کال پرجاذبه
او به خواهر من تجاوز می کند
من به خواهر او
_کمی بالاتر از چهاراه_
***
از کنار هم رد می شوند
برخورد
ازدحام هوس
_ممد حیات_
_بالاتر و پایینتر از چهارراه_
***
-برخورد با او -
و من
ببخشید اقا
-سری تکان میدهد-
-به جا نمی اورمش-
رد می شویم
_کمی پایینتر از چهارراه_
ساده تر از بیدار که می شوی
این سادگی هم برای خودش کسی شده
پ ی چ ی د ه دور گلوی مان
شاید گلوی من است که بد کار می کند.
به هر حال من نسخه ام را برای خودم می پیچم
می اندازم دور
و برای هیچ کسی هم تجویزش نمی کنم که بی مرگ بمیرد.
این روز ها به هر چه دست می زنم پود می شود کیمیاگری ام.
پس می روم از کشف رازی بهینه بمیرم
به سلامتی مسیح که معده اش درد می کند.
تا بامداد خمار که نمی ارزد به امشب شراب
می بینم ات نه؟
کف بزنید
کیف بکنید
هورا بکشید
هوار بکشید
از ما که گذشت
دف بزنید
دف بزنید
آوار می شوم
تلخ می خندم و سلام می کنم
سر تکان می دهم به ناکامی دوباره که ویران آمده ام
و می نشینم.
روی زمین خشک دراز می کشم
خمیازه و سیگار
می خوابم و
دلمردگی از تن ام در نمی رود
تو
لب باز میکنی
و زمستان مکرر می شود
چشم میبندی
و برف باریدن آغاز می کند
وجودم می ایستد در برابرت
و درخت شکسته می شود
در هجوم برف
***
تو هنوز زنده ای
برف می بارد
و درخت...
***
لب باز میکنی ؟
کی؟
بهار را مکرر کن
ریشه ام هنوز در خاک است
در سوگ بهرنگ
لب می دوزد بر لبان دروغ
و در صدای چرخ خیاطی زن گم میشود
ناله های مرد وزن در اتاق انسوتر
او دروغ می گوید پس زنده است
***
نگاه هوسبار مرد
می مکد سینه دختر را
و محو می شود در ازدحام هوس فریادهای دختر
او نگاه می کند پس زنده است
***
مرد شیک پوش
ادب می پوشد بر عریانی عورتش
وتجاوز می کند با پول به ذره ذره ما
او تجاوز می کند پس زنده است
***
همه ما زنده ایم
دروغگو
هوسباز
متجاوز
اما
اما
اما
اما بهرنگ مرده است
ما زنده ایم
اما
اما
اما
.
.
.
***
او کام نگرفت
و لمس نکرد هیچ لطافتی را در شلوغ بازار هوس و تجاوز
چه میگویم
من خود او را دیدم
عشقباز با گلهای حیاط
مست لایعقل
از اتمام کارش هنگامه کاشت اخرین نهال
***
گلها زنده اند هنوز
و
بهرنگ مرده است
مرگ زنده است هنوز
و
بهرنگ
تف به تو ای مرگ
و بهرنگ
وای
وای
باور نمی کنم
بگذارید پارچه سیاه را یکبار دیگرنگاه کنم
ازدواج
اقای خنده بفرمایید بنشین
بر لبان محبوب من
خجالت نکشید منزل خودتان است
من میروم
اینجا جای شماست
لبان من اضافیند
***
خانم حسادت اغوشت را باز کن
به اندازه حجم من
-حتی نه یک ذره بیشتر-
اینجا جای من است
همه اضافیند
***
گر می گیرم سگ میشوم
کور می شوم
نمی بینم
خانم ببخشید
شما با من همخوابه می شوید
دانشگاه زنجان
ایستاده بالای سرم
و من ارام دید می زنم پیکر لختش را
اقا ببخشید چقدر بدهم خدمتتان؟
صدایش مرا پایین می آورد
و من با نگاهی مودبانه
قابلی ندارد دو هزار تومان
می دهد و می رود
و او هرگز نمی فهمد که
من به او تجاوز کرده ام در ملاخاص
و من که میدانم
من
من
من
می دانم
می دانم
می دانم
من گناه کرده ام
چون معاون دانشجویی دانشگاه زنجان
مدارک همه کامل است
مجازات
شلاق بر پیکر خسته مغز
ختم دادگاه
.
.
.
((تحصن لازم نیست))
هیچکس از پشت میزش تکان نمیخورد
اقای ریئس دانشگاه زنجان می گوید
((تحصن لازم نیست))
چند بار شما تحصنگران تجاوز کرده اید به این دختر در ملاخاص ؟
من می گویم
ختم دادگاه
کلمات
من گناه کرده ام
گنده گویی و کرمغزی
در شبی ساعت باران
ساعتها در زیر باران خسته ام
خسی شده ام
در بادهای موسمی که از بهشت می ایند
کاروان بهشت در آخرین کاروانسرا
راهزنان
یغما و من
***
می گویم و دان می پاشم برای مغز
تا برچیند انرا در نوک قله
با ضربات پی در پی
گاهی فقط گاهی
ندانستن ومردن
بهتر از دانستن و ماندن است
و من حتی یکبار بعد از سالهای ابتدایی
یادی نکرده ام از ابوریحان بیرونی
چه برسد به فاتحه ای خشک خالی
نان خشکی دیگر نمک نمیفروشد
و من یاد ابوریحان می افتم
اسوده خوابیده اند ریحانهای باغچه مان زیر سایه مترسک
ساده تر بنویسم
سالها پیش من عاشق شدم
عاق شدم و شراب خوردم
من گناه کرده ام
اعتراف می کنم
در پیشگاه ابوریحان بیرونی
بیرون هوا سرد است
و من سرپناهی می خواهم
خوش به حال ریحانها
گشت و ارشاد
ان طرفتر از چهارراه
دختری تن میفروشد
در چهاراه
زنی ابله رو و سیاه پوش
کنار ماشینی سبز
به دختری معصوم تجاوز میکند
***
دختری بالاتر از چهارراه سوار ماشین می شود
.
.
.
در چهارراه دختری سوار ماشین سبز می شود
درخت توت
تنهی لخت خويش را
با دستان ويراناش
پنهان ميكند
چه گونه بگويم؟
روی دست هام می رقصد
و با پای اوست كه راه می روم
و موهاش با آنكه كوتاه
-انگار كه از غزل های حافظ آمده باشد-
بامداد خمار را هزار شب شراب می كند
نگاه اش می كنم و سير می شوم
و به عشق
ريش می خندم
مادرم می شود و در باران می آيد
-مثل سال اول-
با پای خسته از دست سرش كه درد می كند مدام
چشم می بندم و دست در هوا می چرخانم
سمفونی واگنر می شود روی شعر های نگفته ام
چگونه بگويم؟
هوايی را تجربه می كنم
كه در دهان اش می رويد
می خندم و
روی صداي اش كه مهربان می رقصم
بوی تن اش غريب و قديمی
انگار كه از حماسه آمده باشد...