هیچ کودکی به دنیا نیامد،پیش از آنکه بستر آمرزشی برای مادرش نگسترانیده باشند.
+
نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 0:27 توسط
صفورا
|
کودک گرسنه نان میخواهد،شیرینی درمان فریبنده ایست.حال که به شیرینی قناعت کردم،چرا باتوم میزنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 17:28 توسط
صفورا
|
می شنوم صدای شکستن ورق های برگ را زیرقدم های عجولم.
این برگها به کجا میروند و من کجا؟
تکلیف لحظه هم با تقدیر .
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 16:59 توسط
صفورا
|
قدم هایم درد میکند
مرا
بهتر بگویم
من را
گریزی از فهم حروف نیست
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 16:11 توسط
صفورا
|
فراموشی های ام
عمر دیگر می طلبند.
پدرم مرا فروخته بود
قبل از آن که اولین بازدم آهنگین ام را
به جهان مقرراتی تقدیم کنم.
حدس می زنم ابهام به این بزرگی
چیزی در جایی نهان کرده.
فقط حدس می زنم
زیرا من فراموش کار هستم
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:39 توسط
صفورا
|
به دنبال ساعتی می گردم که روی دست ام است
چه بسا که زندگی زیر پای ام لگد می خورد
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:32 توسط
صفورا
|
اين ترك خورده ي فشار تغيير
پوست شكم،
تكرار مي كند مادري را
گريزان لب خند لب مي گزد،
نشايد جنين نارس
اسباب قهقهه در غياب تجربه ي اصيل باشد!
+
نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:7 توسط
صفورا
|