شرجی را می خورم
با دست های خیس تو
که به سقف دهانم می چسبد
از آخر می ایم
تا تو را با خود ببرم
کنار جسد خشکیده ی خودم
در دریا
من
از آخر به آخر رسیدم
ناپلئون می خورم
با مزه ی گندیده ی جوراب
آه...چقدر آسمان بلند است
و چقدر تو...
هرچند
همیشه شنایت از من بهتر بود
نیت خیر شما
بدرقه ی راه شر ما
لطفا
این جا دعا ممنوع است
نیت را پاک کنید
آدمیزادهای گرگ نما
نه من
نه شما
و نه هیچ کس دیگر
این جا اسیر دعاهای پاک نمی شود
آی مردم
پارازیت روی عرعر خرها نیندازید
این همه حرف تکراری
بگذارید کمی حرف حساب بشنویم
برایش می برم
از اشک هایم
در پناه باشد
چتری از خاطره ها
تا یادش بماند
که فقط من برعکس می گریستم
شب صدایی عجیب میدهد
مثل جیغ زدن زنی در ابهای خلیج
مثل من سردرگم
درون تو
درون خودم
گم شده ام در ابهای خلیج
شک دارم که هفتاد بار خواب فتنه های کفش را ندیده باشم
با شانه هایی که از موهای همه پایین امده
به جز خودم
سردرگم
مثل دیوارهای پوک
پکیده شده ام در مغز تو
دهانت را باز کن
می خواهم خون بچکم
با خودم و خودت
در ابهای خلیج
اگر همه ی دخترها به ظرافت گربه راه می رفتند
و به نجابت اسب می خندیدند
دنیا
دنیا نبود
سازمان ها همه را صدا می زنند
بدون الفبای ادب
بدون خوابیدن از صبح تا شب فک زدن را دوست دارند
بدون کشیدن دوست دارند همه چیز را تجربه کنند
دوست دارند طعم مشروب را بدون خوردن مزمزه کنند
دوست دارند طعم و سرگیجه ی سیگار را مزمزه کنند
بدون پا راه رفتن را می خواهند
سالن های نمایش امیخته با صحنه های خلوت سازمان ها چه طعمی دارد
بدون من هیچکس به پایان عمر بر باد رفته اش نخندید
جالب نیست
همه دوست دارند طعم خوردن کتک بدون الفبای ادب را در سازمان ها بچشند
داستان ماست این نقطه ها
به هر صدای کوچکی می خندم
می دانم که خنده هایم صدای اطرافیان را در می اورد
می خندم
خنده را دوست دارم
و دلخوری دیگران را
می اندیشم
چرا نمی خندند
دیگران
به هر بهانه ای
به صورت دلقک مانند خودشان
که من را به خنده می اندازد
در اینه
برای گذشته
و حال
به اسمان که هزار بار در بال های من گم شد
به شب سیاه که در خاکستری روحم رنگ باخت
لطفا...
به من ایمان بیاورید
من واقعی هستم
سبز مثل پسته
می کوبم این کله را
به این
به ان
به هر چه
شکست
شاید خودم خبر ندارم که گردو هستم
چوب ها را به صدا در می اورند
نگاهت به نگاهش
تصادف
چار چوب در را گرفته ای و دست بردار هم نیستی
بابا جان خر من گیر کرده
در دهان مورچه ی تو
اگر رخصت دهی به کول های بالا رفته ام کمی استراحت دهم
شاید ۹۹۹ سالی را که بالا بوده فراموش کند
مس سابی را دیدم
نقره می سابید
مثل قتل مس من هم از یاد رفتم
باران می اید
پلیس ها در پی قاتل فراری اند
و ان بود که خدایش را برای دریا کشت
و حالا قاتل
مقتول از اب دریا بیرون امده
موهایت را یکی یکی از سرت جدا می کنی تا ثابت کنی غیر قابل شمارش نیستند
اما خبر نداری
مادری به عزاداری پسر قاتل و مقتولش این کار را کرده
شمشیر ها بالا
اماده برای شیر خوردن
شنبه بود که به دنیا امدم
ایست
ایست بازرسی
کیف بزرگ جریمه های برنده
مرا به یاد بازنده ای می اندازد که هیچ جریمه ای نداشت
شاید فردا محکوم شوم
به مرگ خود
به مرگ دیگران
شاید فردا خورشید طلوع کند
در مرگ من
در مرگ دیگران
به زودی افتابی می شوم
با بندها و زنجیرهایی که از من اویزان هستند
به زودی اویزان می شوم
با موهایم
که از همه ی دستها اویزان شده اند
جهنم به سالیان دراز عمرمن می خندد
و خنده ی جهنم خاموشی تاریکی در وجود من
شیک ترین لباسش را پوشیده
می خواهد دست هایش را بگیرم
با لباس های کهنه ام خجالت میکشم
با تمامی وجودم دست می کشم از تمامی ناتوانی هایم
از دردهایم
گناهکارم
به جرمم اعتراف نمی کنم
شاهد من نابود شده
محکوم به ازادی مطلق شده ام
با پاهای برهنه از درد
هوس ها مرا صدا می زنند
برابر با تو شده ام
و هنوز هم شب کلامی از من به زبان نیاورده
به زنی مبدل شده بود که خصلتش را نمی دانستم
و او صریح می گفت که خود او بوده که زندگی مرا زیر پاهایش له کرده!
و من بی امید به او خیره
و حتی با تمام جدم نتوانستم چیز دیگری از او بپرسم
او به وضوح به من فهماند
که دنیایی که از آن حرف می زدم وجود ندارد
آدمی مصلوب رو به من خیره مانده
در دلش خواندم که در محاصره ی محذوراتش قرار گرفته
در گفتن حرفهایش عجله می کرد
بیشتر به یک دیوانه شبیه بود تا به یک مسیحی بیگانه
تا آخر شب بیدار ماندیم
تصمیم شب را فریاد زد
هرگز شب بی صدا نمی خوابد
تو را دیدم که می خندیدی
می اندیشیدم
که به زنی مبدل شده ای که خوب می شناختمش