ریلی که به چشم های تو ختم می شود
هیچ قطاری را به مقصد نمی رساند ،
شبیه اقیانوس ناآرامی
که سرگردان می کند
کشتی ها را .
دیگر برای پیر شدن دیر است
حتی برای مردن هم
پرهای ما سالهاست فسیل شده
درست
روزی که آدم شدیم ،
بالهامان را
به کلاغهای روی بند رخت فروختیم
و کلاغ ها با سهم ما از بامها رفتند
و کلاغها از شالیزارها گذشتند
و ما همچنان
به کاشی های فیروزه ای حوض هامان
دل بستیم و
ماندیم
آنقدر که فسیل شدیم .
آنقدر فرصت ندارم
که کسی را مقصر کنم
اصلاً شاید
تقصیر کسی نیست
که شبها
سرمان را روی زمین می گذاریم
و نمی توانیم حتی یک لحظه
با چشمان باز روی یک شاخه
بخوابیم .
کلاغ ها
تصادف ما با زمین اند
و سهم مچاله شده مان از لابه لای روزها .
گریه کن
آنقدر که تمام کبوتران
از پشت شیشه های مه بسته
برایت دل بسوزانند .
می دانی
کلاغ ها زیبایند
اما من خیال می کنم
ما روزی گنجشک بوده ایم ،
حیف شد
پرنده بودن زود از یادمان رفت
درست
وقتی که آدم شدیم .
از اینجا که من ایستاده ام
تا دورترین ستاره
راهی نیست ،
هر چند
نزدیک تر از آن
ستاره ایست که می درخشد
در چشمهام .
اما من
از تمام روزهایی
که خورشید را به دامنشان سنجاق کرده اند
بیزارم
و ابرها را می ستایم
چرا که خداوندگاران لحظه های من اند .
با این همه
مردم راست می گویند
ستاره ها
با اولین پلک زدن خورشید
می میرند
همانگونه که برگهای سبز
با اولین باد پاییزی .
حالا دیگر پلک نمی زنم
تا از چشمهام نیفتی
این شبها .
دیگر فرقی نمی کند
کجای این جهان ایستاده باشم
و دستهای من
از کدام شاخه آویزان ،
اینجا
آخرین ایستگاه است
و تمام درختها مرده اند
پیش از آنکه ریشه هاشان در چشم های من تنیده شوند .
حالا
این نقطه از جهان ، شعر من
که تو در آن زاده شدی
تنها کورسوی روشنی است
که به آن ایمان دارم
این روزها .
دستهام به دستت نمی رسند
و این قطار میشی دمادم
نمی دود در چشمهات
انگار مرده ای .
من اما
بی تو از روزهای رفته پیرترم
و عاشقانه های من
از سرانگشتان خاکستری ام می چکند .
حالا
باور کنم که مرده ای ؟
تا ابرهای وسوسه مان در هم بیامیزند
و روزهایمان فردا بزایند
و ساعت ،
این هرزه گرد شوم
خون تمام ثانیه هامان را تلف کند ،
نه
بیشتر بمان .
احساس می کنم که تو
سالهاست در من اتفاق افتاده ای
بی آنکه بدانم .
خیابان
دلیلی ندارد عاشق باشد
وقتی انتهای دورنمای رنگ پریده اش
به خانه ی آسوده ی هیچ زیبارویی ختم نمی شود ،
باد هم
وقتی بوی تازه ی چادر هیچ دختری
آشفته نمی کشاندش در پس کوچه های گرم آن طرف شهر ،
کاجها هم
وقتی سایه های کوتاهشان
فرصت دیدارهای دزدکی ته باغ را
کوتاهتر نمی کند ،
تو هم دلیلی نداری عاشق باشی
وقتی از تمام دخترهای شهر سری
و دست هیچ مجنون خیابان گردی
به دامن سرمه ای در خانه ات نمی رسد ،
من اما
دلیلی ندارم عاشقت نباشم
وقتی در لا به لای چین های خاکستری پرده های ذهنم
تو ایستاده ای
زیبا و بیست و یک ساله
بی آنکه عاشق باشی .
بی آنکه بدانند می خواهند
می افتند ،
برف های پارو شده هم
از بلندای بامهای مه آلود .
دنیای من آنقدر بزرگ نیست
که تو را درون خودش جا کند
تو اما
می دانی
می خواهی
در من اتفاق می افتی .
خیال کن
خانه پر است از بغض های کور
و یک نفر تمام شب را راه رفته
و ساعتها زل زده به دیوار رنگ پریده
بی آنکه پلک بزند ،
حالا
هنوز هم خیال می کنی
عاشقت نیستم .
اینجا می توانست آخر این شعر باشد
اما ...
پس نقطه ، سر سطر.
امروز آخر مرداد است
تمام روز
در آینه آویزان مانده اند موهات
و چشمهای من
از این آبشار سیاه
پایین می افتند ،
بالا می روند ،
پایین ...
آسمان پنجره ی مقابل
افتاده توی نگاهت
با لکه های سپید ابر
که مرد باریدن نیستند .
تو چه خوب در این شعر می گنجی
اما در اتاق من ...
امروز آخر مرداد است
و تو هنوز خیال می کنی .
سهم من
همين قطره ي كوچك
كه در چاله ي چشمت افتاده .
من خواب ابر ديده ام
شايد تعبيرش تو باشي !
هم بازي آبهاي گل آلود
تا موج نيفتد به دامن چشمهات
راه دريا را بلد نمي شوي
من برگشته ام
من از تمام رودهاي رفته
برگشته ام
اينجا ، مقابل اين گودال كوچك
مثل ستاره كه خواب كوير مي بينيد
من خواب دريا را ... نه نمي بينم
شايد او خواب مرا ...
تا فنجان های خالی پر شوند
و دستم به نوک آن کاج بلند برسد
تو بغض هایت را پاک کن
دنیا همیشه اینطور نمی ماند
من همیشه مریض
تو همیشه فقیر
ما همیشه ...
بیا به نقطه چین ها فکر نکنیم
روز تولدت یادت هست
کادوی قرمز خوشبویت
که باید شاهرگ گردنت بویش را بدهد همیشه
اما حالا
این اتاق بوی تند آمبولانس بیمارستان آریا را می دهد.
بخند !
من خوب می شوم
دستهایت را در من گره بزن
این آخرین قفل وانشدنی است
من حرفهای زیادی دارم ، باید بمانم
تا هزار هزار دختر چشم سفید گیس بلند
به این دنیا بیایند و بروند و ...
من با تو حرف دارم
تا باغهای انار زیر پیراهنت گل دهند
من به تازگی آبشاران
از سرخوشی یک چشمه برمی گردم
اما باز هم
این اتاق بوی تخت چهارصد و هفده بیمارستان ...
تمام سعی ات را بکن
تا مرا از در و دیوار بیمار و مشکوک این اتاق
جدا کنی
راه برو
بنشین
حرف بزن
بخند
چشمک بزن
اما بوی مرگ تند تر از بوی عطر نگاهت
می پیچد در دل و روده ام
می خواهم بخوابم ،
نباید روی لباس زیتونی ات بیاورم بالا
همه ی خوشی های کپک زده ی سالهای قبل را
لطفاً تو بیدار بمان
در را قفل کن
پنجره را ببند
فتیله را پایین بکش
شاید مرگ داخل نیاید
به قدر خوردن یک فنجان قهوه ی تلخ ترک ...
نه ، اینقدر هم فرصت نیست
به سردخانه ی شهر زنگ بزن
پیش از آنکه بوی سرد جنازه ام
فضای آغوشت را پر کند ./
خيال خيابان تخت
ديگر از اين كوچه رد نمي شوي
من ولي پاي تمام درختهايي
كه قرارهايمان را
مدار مي كردند
امضائيده ام
اين صفحه از دلم
نيمي خاكي و نيمي سنگفرش
آخرش هم كه راه به هيچ دريايي
ندارد
همين روزها
اين كوچه را تخته مي كنند
من هم حبس مي شوم توي گلويم
بي
آنكه صدا بريزد از چشمهام
بايد برگردم به اولين سطر ...
شايد حالم بهتر شود ،
پاي اين شعر را مثل آن درختها
نه ...
امضا نمي كنم
شايد به درد شاعر ديگري بخورد .