شك چند روزي است به جانم افتاده كودكي كه شيشه ماشينم را پاك ميكرد انگار عكسهاي دوران كودكيم در خيابانهاي شهر جان گرفته باشد. واي انگار سيبي كه از وسط نصف يا نميدانم ثلث شده باشد .به خود شك كرده ام روزي جايي ولي او برادر دوقلوي من است .اين را پس از چند روز فهميدم.از ژنتيك هم هيچ نمي دانم .مادرم و پدرم هم حتي هماغوشي را انكار مي كنند چه برسد به... . اري او سالهاست در كوچه ها يه دنبال همزادش ميگردد. اين را اكنون فهميده ام .
.
.
.
ثانيه هاست دنبال او مي گردم من و او را پيدا نمي كنم در كوچه هايي كه گويي خدا نيز سالهاست انجا را در ازدحام ماشين و خاطره از ياد برده است. اقا ببخشيد شما من را كودكيم را نديديد. همين جا به خدا همين جا شيشه ماشينم را پاك كرد.
دیگر برای پیر شدن دیر است
حتی برای مردن هم
پرهای ما سالهاست فسیل شده
درست
روزی که آدم شدیم ،
بالهامان را
به کلاغهای روی بند رخت فروختیم
و کلاغ ها با سهم ما از بامها رفتند
و کلاغها از شالیزارها گذشتند
و ما همچنان
به کاشی های فیروزه ای حوض هامان
دل بستیم و
ماندیم
آنقدر که فسیل شدیم .
آنقدر فرصت ندارم
که کسی را مقصر کنم
اصلاً شاید
تقصیر کسی نیست
که شبها
سرمان را روی زمین می گذاریم
و نمی توانیم حتی یک لحظه
با چشمان باز روی یک شاخه
بخوابیم .
کلاغ ها
تصادف ما با زمین اند
و سهم مچاله شده مان از لابه لای روزها .
گریه کن
آنقدر که تمام کبوتران
از پشت شیشه های مه بسته
برایت دل بسوزانند .
می دانی
کلاغ ها زیبایند
اما من خیال می کنم
ما روزی گنجشک بوده ایم ،
حیف شد
پرنده بودن زود از یادمان رفت
درست
وقتی که آدم شدیم .
از اینجا که من ایستاده ام
تا دورترین ستاره
راهی نیست ،
هر چند
نزدیک تر از آن
ستاره ایست که می درخشد
در چشمهام .
اما من
از تمام روزهایی
که خورشید را به دامنشان سنجاق کرده اند
بیزارم
و ابرها را می ستایم
چرا که خداوندگاران لحظه های من اند .
با این همه
مردم راست می گویند
ستاره ها
با اولین پلک زدن خورشید
می میرند
همانگونه که برگهای سبز
با اولین باد پاییزی .
حالا دیگر پلک نمی زنم
تا از چشمهام نیفتی
این شبها .
در راه رسیدن٬ گم شد.
به دوستم نامه ای نوشتم.
خالی ام.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
گژپچ* این کلام روشن ماست باشد که تدبر کنید* ما نه تنها از این که نرررره خر نامیدیدمان که از این که عبدالله نوری ـلعن الله ـ را اسب نامیدید متاسف شدیم* هرچه باشد آن روزها که ما در حجره مان ذکر خداوند منعم می گفتیم و کسب حلال می نمودیم٬ آن ملعون مبارزه می کردند با رجیم پهلوی رجیم* پیش از آن که "به فرموده" طلحه شوند و زبیر* اگر شما جوجه ها را می شناختم می دادم گریه کنان آماتورم خشتکتان را پاره کنند تا عبرتی شود برای دیگران* باشد که عبرت گیرند* بیش از این نمی خندانمتان که از خنده تان بیزارم* فی امان الله