این برگها به کجا میروند و من کجا؟
تکلیف لحظه هم با تقدیر .
مرا
بهتر بگویم
من را
گریزی از فهم حروف نیست
به هر صدای کوچکی می خندم
می دانم که خنده هایم صدای اطرافیان را در می اورد
می خندم
خنده را دوست دارم
و دلخوری دیگران را
می اندیشم
چرا نمی خندند
دیگران
به هر بهانه ای
به صورت دلقک مانند خودشان
که من را به خنده می اندازد
در اینه
برای گذشته
و حال
به اسمان که هزار بار در بال های من گم شد
به شب سیاه که در خاکستری روحم رنگ باخت
لطفا...
به من ایمان بیاورید
من واقعی هستم
شنگیدن از یادم رفته است
بگذارید از اول داستان بگویم
تاخیرپخش فوتبال با هفت ثانیه
برای دین من
خبر میرسد سازنده دستگاه سرزمین کفر است
***
جولان الگانسهای رنگی در شهر من
برای دین من
و باز خبری چونان قبلی
با هفت ثانیه تاخیر
***
می بینم سالهاست
سقوط هواپیماها
سقوط ادمها
سقوط
سالهاست شنگیدن از یادم رفته است
***
هفت سین
نوروز
مهرگان
هفت ثانیه تاخیر
هفت ماشین رنگی
***
سیب را برمیدارم
-میوه بهشتی_
برای شما
شنگیدن برای من
میخواهم از ماشین پیاده شوم
سبز مثل پسته
می کوبم این کله را
به این
به ان
به هر چه
شکست
شاید خودم خبر ندارم که گردو هستم
خیال کن
خانه پر است از بغض های کور
و یک نفر تمام شب را راه رفته
و ساعتها زل زده به دیوار رنگ پریده
بی آنکه پلک بزند ،
حالا
هنوز هم خیال می کنی
عاشقت نیستم .
اینجا می توانست آخر این شعر باشد
اما ...
پس نقطه ، سر سطر.
امروز آخر مرداد است
تمام روز
در آینه آویزان مانده اند موهات
و چشمهای من
از این آبشار سیاه
پایین می افتند ،
بالا می روند ،
پایین ...
آسمان پنجره ی مقابل
افتاده توی نگاهت
با لکه های سپید ابر
که مرد باریدن نیستند .
تو چه خوب در این شعر می گنجی
اما در اتاق من ...
امروز آخر مرداد است
و تو هنوز خیال می کنی .