در ته استکان چای
سیبب هنوز روی درخت بود
و قانون جاذبه بی هیچ کاشفی
ارام از کنارمان رد شد
فصل انار بود
و تو کال
و اغوش من انگار شش ماهه به دنیا امده بود
که تو را طلب میکرد
انار کال بی جاذبه
***
هیچ گاه خیاط خوبی نبوده ام
حتی هنگامیکه چشمهایم را به چشمانت وصله زدم
و تو میدانستی که چشمان من
وصله ناجور است بر ان
و هیچ نگفتی
و من سوختم
و باز دوختم و دوختم
***
دوختم چشم به سیاهی شب
شب کال و زمستان
و من
دوختم
دوختم
***
بگذار صادق باشم
دستم به ستاره چشمک زن شب نرسید
و گفتم شیرین نیست
سیاه کال پرجاذبه
می دانی بی نشانی انگار بزدلی است.
از میان این همه آدم نمی گذرم دیگر٬ بالاخره یک روز
و ریخت خودنمای نوشته ات را نمی بینم.
تو دلیل نیامدن هایم بودی و آمدنم.
گاهی چشم های آدم نا خواسته می چرند در وجودی که
وهن وجود است٬ شبگرد عزیز!
*********
شبگرد جان اگر با اسم مبدل در این دنیای گشاد پشتک می زنی یعنی این که اهل خوشمزگی های خنک یا نیستی و یا هستی که هستی. یک چیزی از ادب را به یادت می آورم: رسم حلال زادگی نیست که با اسم مبدل بیایی و هی اطلاعات صادر بفرمایی. من از این بی ادبی ها مرتکب شده ام وقتی صبح به صبح دوش می گرفتم و از خونه بیرون می زدم به امید این که ...................
چوب ها را به صدا در می اورند
نگاهت به نگاهش
تصادف
چار چوب در را گرفته ای و دست بردار هم نیستی
بابا جان خر من گیر کرده
در دهان مورچه ی تو
اگر رخصت دهی به کول های بالا رفته ام کمی استراحت دهم
شاید ۹۹۹ سالی را که بالا بوده فراموش کند
مس سابی را دیدم
نقره می سابید
مثل قتل مس من هم از یاد رفتم
باران می اید
پلیس ها در پی قاتل فراری اند
و ان بود که خدایش را برای دریا کشت
و حالا قاتل
مقتول از اب دریا بیرون امده
موهایت را یکی یکی از سرت جدا می کنی تا ثابت کنی غیر قابل شمارش نیستند
اما خبر نداری
مادری به عزاداری پسر قاتل و مقتولش این کار را کرده
شمشیر ها بالا
اماده برای شیر خوردن
شنبه بود که به دنیا امدم
ایست
ایست بازرسی
کیف بزرگ جریمه های برنده
مرا به یاد بازنده ای می اندازد که هیچ جریمه ای نداشت
شاید فردا محکوم شوم
به مرگ خود
به مرگ دیگران
شاید فردا خورشید طلوع کند
در مرگ من
در مرگ دیگران
او به خواهر من تجاوز می کند
من به خواهر او
_کمی بالاتر از چهاراه_
***
از کنار هم رد می شوند
برخورد
ازدحام هوس
_ممد حیات_
_بالاتر و پایینتر از چهارراه_
***
-برخورد با او -
و من
ببخشید اقا
-سری تکان میدهد-
-به جا نمی اورمش-
رد می شویم
_کمی پایینتر از چهارراه_
به زودی افتابی می شوم
با بندها و زنجیرهایی که از من اویزان هستند
به زودی اویزان می شوم
با موهایم
که از همه ی دستها اویزان شده اند
جهنم به سالیان دراز عمرمن می خندد
و خنده ی جهنم خاموشی تاریکی در وجود من
شیک ترین لباسش را پوشیده
می خواهد دست هایش را بگیرم
با لباس های کهنه ام خجالت میکشم
با تمامی وجودم دست می کشم از تمامی ناتوانی هایم
از دردهایم
گناهکارم
به جرمم اعتراف نمی کنم
شاهد من نابود شده
محکوم به ازادی مطلق شده ام
با پاهای برهنه از درد
هوس ها مرا صدا می زنند
برابر با تو شده ام
و هنوز هم شب کلامی از من به زبان نیاورده
سهم من
همين قطره ي كوچك
كه در چاله ي چشمت افتاده .
ساده تر از بیدار که می شوی
این سادگی هم برای خودش کسی شده
پ ی چ ی د ه دور گلوی مان
شاید گلوی من است که بد کار می کند.
به هر حال من نسخه ام را برای خودم می پیچم
می اندازم دور
و برای هیچ کسی هم تجویزش نمی کنم که بی مرگ بمیرد.
این روز ها به هر چه دست می زنم پود می شود کیمیاگری ام.
پس می روم از کشف رازی بهینه بمیرم
به سلامتی مسیح که معده اش درد می کند.
تا بامداد خمار که نمی ارزد به امشب شراب
می بینم ات نه؟
به زنی مبدل شده بود که خصلتش را نمی دانستم
و او صریح می گفت که خود او بوده که زندگی مرا زیر پاهایش له کرده!
و من بی امید به او خیره
و حتی با تمام جدم نتوانستم چیز دیگری از او بپرسم
او به وضوح به من فهماند
که دنیایی که از آن حرف می زدم وجود ندارد
آدمی مصلوب رو به من خیره مانده
در دلش خواندم که در محاصره ی محذوراتش قرار گرفته
در گفتن حرفهایش عجله می کرد
بیشتر به یک دیوانه شبیه بود تا به یک مسیحی بیگانه
تا آخر شب بیدار ماندیم
تصمیم شب را فریاد زد
هرگز شب بی صدا نمی خوابد
تو را دیدم که می خندیدی
می اندیشیدم
که به زنی مبدل شده ای که خوب می شناختمش
پارس
پارس نام سرزمین ایران است.
تا جایی که می دانم صدای سگان هم هست.
ببخشید توهین به پان ایرانیستها و وطن دوستان و پرستان نشود.
این مطلب تنها جنبه اطلاع رسانی داشت
و به مذاق عرب دوستان هم خوش نیاید و دلشان خنک نشود .
سگان پارس می کنند ولی گویی گذشت زمانی که با پارس گرگ نزدیک گله نمی امد. پارس بیهوده است و بی مقدار و دوران شوکت و ترس افکنی پارس گویی به انتها رسیده است. گرگ گله میدرد و سگ پارس میکند و چوپان خود را به خواب زده است. چوپان دروغگو هم که میگویند با ضرب چماق مردم پارس سالها پیش مرد. هنوز گله و چوپان را هست . صدای پارس نمی اید. صدایی میشنوم صدای پارس می اید.