تبليغاتX
چريكستان
همین جا که هستم جای خوبیست.

آب هست

درخت

خاک

کوه

سوسک

نخاله های حق به جانب

گدا

ماشین ها و خیابان

خانه های در بسته

و همه زیبایی ها  و  زشتی ها

ولکن

ناشناس٬  نا آشنا.

این بیهودگی ست که یک فسیل کویری کام آدم را تلخ می کند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:27 توسط عبدالله عبدالله |

بی شرح

کف بزنید

کیف بکنید

هورا بکشید

هوار بکشید

از ما که گذشت

دف بزنید

دف بزنید

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 2:19 توسط ارنستو |

باخبر شدیم خسرو شکیبایی که زنده بوده٬ مرده است.سال پیش با خبر شدم هوشنگ ابتهاج که مرده بوده٬ زنده است. حوصله ی غمگین شدن هم ندارم. بی خیال این مرگ و میرها. یه مدت پیش به من خبر دادند یکی از همبازی هایم مرده است. حالم خوش نبود خبر را از ذهنم پاک کردم. به همین راحتی.

داریوش مهرجویی فیلمساز مورد علاقه ی من نیست٬ اما فرهیخته ترین فیلمساز ایرانی است٬ به عقیده ی این بی نوا. هامون نیز فیلم مورد علاقه ی من نیست ـ هیچ گاه حوصله نکرده ام کامل ببینمش ـ اما فیلم قابل احترامیست٬ خیلی خیلی زیاد. خسرو شکیبایی تا آنجا که به من مربوط است بازیگر بسیار خوبیست. یعنی وقتی در سال۲۳۸۷ کسی از تخم و ترکه ی دوستان عزیز بخواهد اظهار نظر کند می فرماید٬ (بازی شکیبایی در هامون بسیار عالیست) و نه عالی بود. جز این دیگر هیچ. شکیبایی تنها مرد٬ همسر و پدری نیست که در آن روز مرد. به اندازه ی مورد نیاز یک آدم هم دیده شد. در فقر هم نمرد و ........ . بی خیال این مرگ و میر ها. ۶۴ سال کم نیست و کاغذ بی خط و هامون فیلم های خوبی هستند و بازی شکیبایی معرکه.

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 21:12 توسط عبدالله عبدالله |

دلمردگی ام را با خودم همه جا می برم

آوار می شوم

تلخ می خندم و سلام می کنم

سر تکان می دهم به ناکامی دوباره که ویران آمده ام

و می نشینم.

روی زمین خشک دراز می کشم

خمیازه و سیگار

می خوابم و 

دلمردگی از تن ام در نمی رود

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 21:2 توسط احسان سابق |

رديف فنجان هاي خالي
                                  و صندلي هاي روسي
و دخترهايي
كه آزار مي برند فنجان را
                                روي ميزهاي ساحلي .
لب مي پراند
قهوه ي داغ كبود
مردان سرخوش شبانه را
انگشتانش جان مي گيرند
                               باد ناآرام هم
                                                 عسلي هاي كنار ساحل
صداي آخرين قدم ها
كافه بوي تند مرد مي دهد
دخترها بوي نان .
+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 21:14 توسط فروغ |

می خواهم از هیچ بنویسم

از چشمانی که برای کودک شیرین مجبور٬ خیس می شود

از مادرش بگذریم

مادران در هیچ همه گدایند

دستانم را دراز کردم

چشمت را در دستم گذاشتی

من خون چکان از چشمت را بوییدم

بوی مردار خدا می داد

از خواب بیدار شدم

سیگاری از ته روشن کردم

شاملو داشت پارس می کرد : به چرک می نشیند.......

دهانم بد مزه شد

انگار از خون چشمت چشیده باشم

یادم آمد خون چکان از چشمت بوی مانده ی ته سیگار می داد

ساعت فحش ناموس می داد همچنان

من هم قلبش را از  ماتحت اش  بیرون کشیدم

سیگار بعدی دیگر خودم نبودم

پکی زدم

تمرگیدم تا خون ها  را از زمین پاک کنم

دست را در دستم گذاشتی

به چشمانت نگاه کردم

لبخند شاباش می کردند

کاش قلب ساعت را قبل از خواب بیرون می کشیدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:58 توسط عبدالله عبدالله |

روي تنهايي ام ببار

من خواب ابر ديده ام

شايد تعبيرش تو باشي !

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 13:32 توسط فروغ |

راه به هيچ بركه اي باز ...

                                هم بازي آبهاي گل آلود

تا موج نيفتد به دامن چشمهات

                              راه دريا را بلد نمي شوي

من برگشته ام

من از تمام رودهاي رفته

                              برگشته ام

                                           اينجا ، مقابل اين گودال كوچك

مثل ستاره كه خواب كوير مي بينيد

من خواب دريا را ... نه نمي بينم

                                       شايد او خواب مرا ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 13:29 توسط فروغ |

گوینده:

این زندگی که تو در پیش گرفتی،آخرالامر اعتبار و شرف و حتی ناموست رو ازت می گیره،آخه هرچی بهت میگم خر فهم نمیشی،برادر عزیز این رو بدون که پول مثل قالی میمونه که همه عیبهای آدم رو    می پوشونه،اگه پول دار شدی حتی می تونی به خونه خدا هم بری،راه در آوردنش ؟ نمیخواد در بیاریش مگه نشنیدی اون بنده ی خدا میگفت: "هیچی تو مملکت خودمون راحت تر از پول دار شدن نیست و پول داره از در و دیوار بالا میره فقط کافییه چشمامون رو باز کنیم(یا یه جاهایی ببندیم)و جمعشون کنیم. "     پول که داشته باشی پوست و گوشت هم داری،قرب و منزلت هم داری،تازه مریضی  هم پاش رو در خونه ی آدم پول دار نمیذاره،آخر کلام اینکه از تشابه مورچه و زندگی دیگران حرف نزن، حقیقتش اینه که آدم بی پول حوصله ی خودشم نداره چه برسه به بشر دوستی و این جور حرفها،اکه حالیت نمیشه مال اینه که به قول پدرم:"هنوز با کون در رو باز نکردی ! یا سنگ به شکمت نمالیدی!" کاری که چه بسا از آشنایانمون در عالم واقع،نه مثل، به آن مشغول باشند،گرچه این روزها فاصله ی سنگ و سنگک را نمی توان از هم دور دید،ولیکن به امید روزهای افول قحطی و گرسنگی !

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 12:22 توسط |

تو

 

لب باز میکنی

            و زمستان مکرر می شود

  چشم میبندی

         و برف باریدن آغاز می کند

وجودم می ایستد در برابرت

              و درخت شکسته می شود

                               در هجوم برف

                                      ***

تو هنوز زنده ای

             برف می بارد

                    و درخت...

                                     ***

لب باز میکنی ؟

                 کی؟

                 بهار را مکرر کن

                      ریشه ام هنوز در خاک است

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 2:26 توسط ارنستو |

در سوگ بهرنگ

لب می دوزد بر لبان دروغ

و در صدای چرخ خیاطی زن گم میشود

ناله های  مرد وزن در اتاق انسوتر

او دروغ می گوید پس زنده است

***

نگاه هوسبار مرد

 می مکد سینه دختر را

و محو می شود در ازدحام هوس فریادهای دختر

او نگاه می کند پس زنده است

***

مرد شیک پوش

 ادب می پوشد بر عریانی عورتش

وتجاوز می کند با پول به ذره ذره ما

او تجاوز می کند پس زنده است

***

همه ما زنده ایم

 دروغگو

 هوسباز

 متجاوز

  اما

اما

اما

اما بهرنگ مرده است

ما زنده ایم

اما

اما

اما

.

.

.

***

او کام نگرفت

و لمس نکرد هیچ لطافتی را در شلوغ بازار هوس و تجاوز

چه میگویم

من خود او را دیدم

عشقباز با گلهای حیاط

مست لایعقل

از اتمام کارش هنگامه کاشت اخرین نهال

***

گلها زنده اند هنوز

و

بهرنگ مرده است

مرگ زنده است هنوز

و

بهرنگ

تف به تو ای مرگ

و بهرنگ

وای

وای

باور نمی کنم

بگذارید پارچه سیاه را یکبار دیگرنگاه کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 14:30 توسط ارنستو |

بهرنگ

نبودم. داغدار بودم و دلسوخته پسرعموی عزیزی که از بین ما رفت. بهرنگ نامش بود و چه نام بامسمایی. بهرنگ بهترین رنگی بود که دیدم. او از نسلی بود که در حال انقراض است. هنوز گلها را دوست داشت. گلهای حیاط خانه شان را درختان حیاطشان را همه خود کاشته بود و می دیدم چه باحوصله به همه انها اب میداد و با چه وسواسی. درختان خانه هنوز منتظر اویند تا شلنگ بدست به سراغشان برود. وجودش بیرنگ بود و زلال. پاک بود چه بگویم. چگونه بگویم. نمی توانم بگویم در این روزگار انحرافات اخلاقی و اجتماعی او چگونه زندگی می کرد . معصوم نبود که هیچکس معصوم نیست ولی در پاکی روح بی بدیل بود. رفت خیلی زود هم رفت خیلی زود.در اوج جوانی . در اوج ناکامی. هیچگاه لبخندهای او را فراموش نمیکنم.

عبداله عبداله مطلبی نوشته است در سوگ بهرنگ . واقعا چه زیبا گفته بهرنگ را و داغ پس از او را.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 11:28 توسط ارنستو |

گریان و پر فریاد

به هیا ت منتظران شاد گون

و نشسته به استقبال

با اندکی اضطراب

چشم باز نمودی!

نا باورانه

آرمیده وآرام

با بغضهای شکسته

تلخ

تا لمس خاک

بدرقه می شوی و

چشم فرو می بندی!

حالا خوب می فهمم

که چه ساده از کنار هم می گذریم.

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 12:5 توسط |

گنجشک٬          پر !

کفتر٬                پر !

کفتار

گراز

خوک

نه! اینها هیچ کدام  نمی پرند.

 تاب همراهیت را نداشت٬ جاده

رفیق نیمه راهت شد.

مادر که اشک چشمانش روان شد

در این خشکسال

و نان سفره اش٬ آجر.

خواهر که لبانش نیمه ی دیگر دایره

وقتی که طعم حلوای آن روز صبح مادر را در دهان دارد

و لبخند تو را که

ـ خواهرم را به دست برادری سپردم حالا دیگر می توانم ...

به ذهن هیچ خری نمی رسید

که به جای سه نقطه می خواهی بپری.

برهنه پریدی برادر!

حوریان بهشتی و آن شراب های بی دردسر مفت چنگت

پدر٬ مادر و خواهرانت را چه کنیم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 15:21 توسط عبدالله عبدالله |

همین که با هم کار داریم

یعنی دوستیمان را امضا می زنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 14:49 توسط |

کدام میوه فروش حرامزاده ای مرا با این پلاسیده ی بغل دستی توی یک کیسه انداخت٬ نمی دانم

فصل عوض می شود و ما «بالمآل» عوض می شویم

از همان روزی که نارنج٬ نارنگی طناز حیاتمان را گایید

به مبارزات «برادری و برابری» بدبین شدم

و البته که میدانم میوه فروش هم حقی دارد

اما چه حقی؟

اول هر فصل همه چیز قاطی است

و «این فصل دیگریست» 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 13:23 توسط عبدالله عبدالله |

مادرم با دو دست خود 
                 
كفن‌ام را می‌پيچد

پدرم سنگ گورم را می‌تراشد

و خواهران‌ام بر جنازه‌ی من می‌گريند

چه اتفاق 
           ممكن است 
                       رخ داده باشد؟
+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 20:11 توسط احسان سابق |

 

 فراموشی های ام

 

عمر دیگر می طلبند.

 

پدرم مرا فروخته بود

 

قبل از آن که اولین بازدم آهنگین ام را

 

به جهان مقرراتی تقدیم کنم.

 

حدس می زنم ابهام به این بزرگی

 

چیزی در جایی نهان کرده.

 

فقط حدس می زنم

 

زیرا من فراموش کار هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:39 توسط صفورا |

 

به دنبال ساعتی می گردم که روی دست ام است

 

چه بسا که زندگی زیر پای ام لگد می خورد

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:32 توسط صفورا |

ازدواج

اقای خنده بفرمایید بنشین

بر لبان محبوب من

خجالت نکشید منزل خودتان است

من میروم

اینجا جای شماست

لبان من اضافیند

***

خانم حسادت اغوشت را باز کن

به اندازه حجم من

-حتی نه یک ذره بیشتر-

اینجا جای من است

همه اضافیند

***

گر می گیرم سگ میشوم

 کور می شوم

نمی بینم

خانم ببخشید

شما با من همخوابه می شوید

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 16:7 توسط ارنستو |

دانشگاه زنجان

 

ایستاده بالای سرم

و من ارام دید می زنم پیکر لختش را

اقا ببخشید چقدر بدهم خدمتتان؟

صدایش مرا پایین می آورد

و من با نگاهی مودبانه

قابلی ندارد دو هزار تومان

می دهد و می رود

و او هرگز نمی فهمد که

 من به او تجاوز کرده ام در ملاخاص

و من که میدانم

 من

 من

من

می دانم

 می دانم

می دانم

من گناه کرده ام

چون معاون دانشجویی دانشگاه زنجان

مدارک همه کامل است

مجازات

 شلاق بر پیکر خسته مغز

ختم دادگاه

.

.

.

 ((تحصن لازم نیست))

هیچکس از پشت میزش تکان نمیخورد

اقای ریئس دانشگاه زنجان می گوید

 

((تحصن لازم نیست))

چند بار شما تحصنگران تجاوز کرده اید به این دختر در ملاخاص ؟

من می گویم

ختم دادگاه

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 16:0 توسط ارنستو |

می خواستم چیزی بنویسم

نفس اماره هوس سیگار کرده

نوشتن را می گذارم برای بعد

دل کودک را نباید شکست.

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 21:13 توسط عبدالله عبدالله |

 
Powered By Cerikestan