و به تخم چپم
که آدم٬ آدم نمی شود
و هر روز٬ روز خداست
و جنگ هست٬ همچنان که فقر
و ترازو تراز نیست.
و نیز دنبلان های به سیخ کشیده ی شهرم می خواهند گران شوند.
هیچ رنجی ابدی نیست
من می میرم عاقبت.
کلمات
من گناه کرده ام
گنده گویی و کرمغزی
در شبی ساعت باران
ساعتها در زیر باران خسته ام
خسی شده ام
در بادهای موسمی که از بهشت می ایند
کاروان بهشت در آخرین کاروانسرا
راهزنان
یغما و من
***
می گویم و دان می پاشم برای مغز
تا برچیند انرا در نوک قله
با ضربات پی در پی
گاهی فقط گاهی
ندانستن ومردن
بهتر از دانستن و ماندن است
و من حتی یکبار بعد از سالهای ابتدایی
یادی نکرده ام از ابوریحان بیرونی
چه برسد به فاتحه ای خشک خالی
نان خشکی دیگر نمک نمیفروشد
و من یاد ابوریحان می افتم
اسوده خوابیده اند ریحانهای باغچه مان زیر سایه مترسک
ساده تر بنویسم
سالها پیش من عاشق شدم
عاق شدم و شراب خوردم
من گناه کرده ام
اعتراف می کنم
در پیشگاه ابوریحان بیرونی
بیرون هوا سرد است
و من سرپناهی می خواهم
خوش به حال ریحانها
گشت و ارشاد
ان طرفتر از چهارراه
دختری تن میفروشد
در چهاراه
زنی ابله رو و سیاه پوش
کنار ماشینی سبز
به دختری معصوم تجاوز میکند
***
دختری بالاتر از چهارراه سوار ماشین می شود
.
.
.
در چهارراه دختری سوار ماشین سبز می شود
تا فنجان های خالی پر شوند
و دستم به نوک آن کاج بلند برسد
تو بغض هایت را پاک کن
دنیا همیشه اینطور نمی ماند
من همیشه مریض
تو همیشه فقیر
ما همیشه ...
بیا به نقطه چین ها فکر نکنیم
روز تولدت یادت هست
کادوی قرمز خوشبویت
که باید شاهرگ گردنت بویش را بدهد همیشه
اما حالا
این اتاق بوی تند آمبولانس بیمارستان آریا را می دهد.
بخند !
من خوب می شوم
دستهایت را در من گره بزن
این آخرین قفل وانشدنی است
من حرفهای زیادی دارم ، باید بمانم
تا هزار هزار دختر چشم سفید گیس بلند
به این دنیا بیایند و بروند و ...
من با تو حرف دارم
تا باغهای انار زیر پیراهنت گل دهند
من به تازگی آبشاران
از سرخوشی یک چشمه برمی گردم
اما باز هم
این اتاق بوی تخت چهارصد و هفده بیمارستان ...
تمام سعی ات را بکن
تا مرا از در و دیوار بیمار و مشکوک این اتاق
جدا کنی
راه برو
بنشین
حرف بزن
بخند
چشمک بزن
اما بوی مرگ تند تر از بوی عطر نگاهت
می پیچد در دل و روده ام
می خواهم بخوابم ،
نباید روی لباس زیتونی ات بیاورم بالا
همه ی خوشی های کپک زده ی سالهای قبل را
لطفاً تو بیدار بمان
در را قفل کن
پنجره را ببند
فتیله را پایین بکش
شاید مرگ داخل نیاید
به قدر خوردن یک فنجان قهوه ی تلخ ترک ...
نه ، اینقدر هم فرصت نیست
به سردخانه ی شهر زنگ بزن
پیش از آنکه بوی سرد جنازه ام
فضای آغوشت را پر کند ./
درخت توت
تنهی لخت خويش را
با دستان ويراناش
پنهان ميكند
بر در کلیسایم آویخته نمی شوند
چرا که
نه میخ دارم و نه بند٬
حتی اگر کلیسا داشته باشم.
*********
کفش کهنه ای٬ کابوس کهنه ای را پاک کرد.
زندگی آسان است
و به قیمت اش می ارزد.
*********
خدا را به دام انداختم
وقتی که اندام محبوبم را دید می زد.
لباس هایم به من تجاوز می کنند٬
کتاب هایم با من نمی خوابند
و کتاب های پشت ویترین
من بیمار را و نگاه هاج و واجم را
مسخره می کنند.
رویاهایم واقعی می شوند
و در گیر و دار نان همسایه در دستان من
چرک می شوند.
تقدیر شاید چنین است
اما
من اگر در کف غرق هم شوم
با تقدیر نمی خوابم.
علی کریمی
کمی فقط کمی به عقب بر گردیم مایلی کهن سرمربی تیم ملی علی دایی را به خاطر انتقاد از مربی تیم ملی از تیم ملی اخراج می کند. دایی معروف و مغرور معذرت خواهی نمی کند و می گوید درست گفته ام. بازی روزگار را ببین حالا دایی شده سرمربی و یک علی دیگر زبان به انتقاد از فدراسیون می گشاید و باز اخراج. او هم معروف است و می گوید درست گفته ام و معذرت خواهی نمی کند. حالا من منتظر عکس العمل دایی مانده ام. می خواهم او را بشناسم. فکر نکنم اینقدر فراموشکار باشد . دست کم گوشه دفتر خاطراتش چیزهایی نوشته است.