تبليغاتX
چريكستان
پیرمرد دستانش شاید به سوی هیچ دراز بود. انگار به دنبال هیچ می گشت و نمی یافت. سرخورده و پریشان دستانش را درون آن چه به دنبالش می گشت٬ می چرخاند و هیچ نمی یافت. انگار که تجلی پریشان روزی بشر باشد. دستانش٬ چسبیده به هم٬ شاخه ای بود طنابی به بطالت آویزان از آن. انگار که لحظه ای مقدر را انتظار می کشد.

*********

رو برمی گرداند به سویی که انگار هیچ سویی نیست.  نه دیواری که  مایوس  یا  امیدوارش  کند٬  نه بی کرانگی ای که در ابهامش فرو برد.  « هیچ » از سر از سر او دست  بر نمی دارد و فرا چنگ اش نمی آید. در نقطه ای که مرکز جهان است و انگار «نیست» تنها می ماند.

*********

گذشته از او نمی گریزد. نه در اوست و نه او در آن. بازی اش می دهد. نمی داند. نمی داند گذشته با او بی رحم بوده یا او با گذشته. لحظه او را به سخره گرفته است. قضاوت ممکن نیست. نه! لااقل من نمی بایست با او همراه شوم. با آنها همراه شوم. قضاوت در هر لحظه ای ممکن است. عاقلانه نیست. بی فایده است.

*********

در باز شد. او باید برود. مجازات پیر و جوان نمی شناسد.

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 20:31 توسط عبدالله عبدالله |

آه، هیچ شک ندارم،مرجان،

                                      كه خيلي خسته اي

ديگر دنبال من نيا،اگربه نفس نفس مي افتي

مي داني:

اينجا ماه دور خود را نه در سي روز

در سي سال پيموده است!

 شايد،

                        راه تو

جنگيدن باشد .

اما اين عشق

تدبير سختي براي من دارد.

                                   آه،گمان مبر كه من 

ديگر نيستم

اي امانت دار اميد!!!                       

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 17:52 توسط |

گرسنه

هیچ گاه اندیشمند خوبی نمی شود.

مادرم دفتر مشقم را به سرم کوبید

- آخر توقع از من بیش از آن شلخته نویسی ها بود-

و من فکر کردم سرراهی هستم

- آخر قبل از خوردن ناهار مشقم را نوشته بودم-

گرسنگی

یعنی اینکه ممکن است آنچه  «حقیقت»  می بینی

آچار لوله گیری باشد

که «ران مرغی» ست به سلیقه سرخ شده٬

پیش چشمان تو.

و

سیر

یک نوع سبزیست که بوی تندی دارد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 11:39 توسط عبدالله عبدالله |

خيال خيابان تخت

ديگر از اين كوچه رد نمي شوي

من ولي پاي تمام درختهايي

 كه قرارهايمان را مدار مي كردند

 امضائيده ام

اين صفحه از دلم

نيمي خاكي و نيمي سنگفرش

آخرش هم كه راه به هيچ دريايي

 ندارد

همين روزها

اين كوچه را تخته مي كنند

من هم حبس مي شوم توي گلويم

 بي آنكه صدا بريزد از چشمهام

بايد برگردم به اولين سطر ...

شايد حالم بهتر شود ،

پاي اين شعر را مثل آن درختها

 نه ... امضا نمي كنم

 شايد به درد شاعر ديگري بخورد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 14:5 توسط فروغ |

برادر

 

شك چند روزي است به جانم افتاده كودكي كه شيشه ماشينم را پاك ميكرد انگار عكسهاي دوران كودكيم در خيابانهاي شهر جان گرفته باشد. واي انگار سيبي كه از وسط نصف يا نميدانم ثلث شده باشد .به خود شك كرده ام روزي جايي ولي او برادر دوقلوي من است .اين را پس از چند روز فهميدم.از ژنتيك هم هيچ نمي دانم .مادرم و پدرم هم حتي هماغوشي را انكار مي كنند چه برسد به...  . اري او سالهاست در كوچه ها يه دنبال همزادش ميگردد. اين را اكنون فهميده ام .

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 21:36 توسط ارنستو |

مدام خمیازه می کشم

اینجا طراوت دارد خر و پف می کند

هنر سر خورده است و

از آدم های نمایش هیچ نمانده است.

دست را دراز می کنم

تا چای سرد را از زور بی حالی و بی کاری

سر بکشم

این زهر را که

قطعنامه ایست ۵۹۸

دوستی دستم را می گیرد و

به گرمی سخت می فشارد

و من دستم درد می گیرد و لبخند می زنم

سخت درد می گیرد.

من و هر برادری از هم دوریم

و گاه به گاه دلم برای زن فیلم آسمان سرپناه تنگ می شود.

« انسان یک مقوله ی انتزاعی ست »

یک آرق است که حقیقت دارد به همراه انگار های ناگزیر.

اتو کشیدگی بی رحمانه و بی دلیل سلاخی شد

انقلابیون همیشه در خانه ی همسایه را می زنند.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 21:35 توسط عبدالله عبدالله |

چه گونه بگويم؟

روی دست هام می رقصد

و با پای اوست كه راه می روم

 

 چشم هاش مادران تسلی 

و موهاش با آنكه كوتاه

-انگار كه از غزل های حافظ آمده باشد-

بامداد خمار را هزار شب شراب می كند

 

نگاه اش می كنم و سير می شوم

و به عشق

ريش می خندم

 

مادرم می شود و در باران می آيد

-مثل سال اول-

با پای خسته از دست سرش كه درد می كند مدام

 

چشم می بندم و دست در هوا می چرخانم

سمفونی واگنر می شود روی شعر های نگفته ام

 

چگونه بگويم؟

هوايی را تجربه می كنم

كه در دهان اش می رويد

 

می خندم و

روی صداي اش كه مهربان می رقصم

 

بوی تن اش غريب و قديمی

انگار كه از حماسه آمده باشد...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 7:26 توسط احسان سابق |

((این دردنامه ای است از زبان دختری که زاده میشود بی انکه بخواهد باید دوست بدارد مادر و پدر را چون که مادر است و پدربی انکه بخواهد به حرفشان  ببخشید دستوراتشان گوش دهد چون مادر است و پدر بی اختیار شوهر کند و شاید به اختیار بمیرد. گویی او فقط نه ماه زندگی کرده است.))

دوستش داشته باش

که اگر چنین نکنی جانی هستی و محکوم به مرگ

خانه اولت کلبه تاریکی بوده با جیره روزانه  خونی شهداگین که در کامت ریخته است

نیازی به شاعرانگی و معما نیست

شکم مادر را میگویم

باید دوست بداری او را

مادر را

مادر

مادر

باید

 باید

 باید

***

من

من

بعدها فهمیدم من

در لذتناکترین لحظه حیات زاده شده ام

هماغوشی مرد و زنی که اکنون میدانستم نامشان پدر و مادر است

***

چشمان مادرم هماغوشی را هم انکار می کند

ولی من

گویی عاقل شده ام

او مرا دوست دارد.

خود میگوید

همسایگانی قدیمی

دیوار به دیوار

شکم

به شکم

***

من

من

همخوابگی را تجربه خواهم کرد

همسایه جدید من

دیوار به دیوار

شکم به شکم

نه

نه

نه

حرفم را پس میگیرم

شاید من نیز در لذتناکترین لحظه زاده نشده باشم

دستهای نامهربانی که تنم را لمس می کند وچشمانی که همه بدنم را دیده است

بجز چشمانم

هماغوشی شهوت و درد

تا چه زاده شود در سپیده دمی شوم

شام اخر من خون بود

در شکم مادر

خون خوردن

خون میخورم سالها

و او

او

او

او

دست میکشد بر تنم

سالها...

 

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 16:21 توسط ارنستو |

میپکانم سیگارم را در دل شب بارانی تا بپکانم دل شب را و کله ام را.

مینوشم شراب جسمانی و تف سربالا میکنم به آسمان در زیر باران.

تف گم میشود در ازدحام باران ولی چه خیال من تف می کنم

تف میکنم

به سلولهای مرده متعفن مغز...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 3:4 توسط ارنستو |

ریزتر که بودم وقتی می خواستم هلو بخورم مادرم می گفت هسته اش در گلویت گیر می کند. هسته هلو را درمی آورد و من تا ته آنرا می خوردم.حالا سالهاست از چیزهای هسته دار می ترسم. می ترسم هسته اش در گلویم گیر کند. هلو خوب است. انرژی هم خوب است. انرژی خیلی خوب است . ولی آقا اجازه... هسته اش را در بیاورید بعد آنرا به ما بدهید آخر می ترسیم هسته اش در گلویمان گیر کند. من هنوز از خفه شدن می ترسم. آقا... آقا اجازه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 2:40 توسط ارنستو |

شب سرشار هوس و همخوابگی های ستایش شده.

در هاله ای از نور زاده می شوند حلال زادگان

***

دستانمان جدا

باکرهایی معصوم بی هیچ میوه ای

اه چقدر از این بکارت سربلند بیزارم

شب و همخوابگی  دستها.

نطفه سکوت در رحم حنجره

***

چند ماهه ای مادر؟ گلویم باد کرده است از زور آبستنی

حرامزاده لگد می زند بر گلو

چند ساله ای مادر؟

بشکافید شکم گلویم

تا زاده شود فرزند حرامزاده

نامش را فریاد نهادم

زاده می شود فریاد

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 2:39 توسط ارنستو |

جشن تماشایی بود

                   برای تنها دختر باکره شهر

                                           او خود گفته بود

                                                 با آوازی بلند تا پس دیوارهای همخوابگی

                                                     ***

                      باران بارید

                                                     ***

                           او دیگر بکر نبود

                                           من خود دیدم

                                                     و با آوازی بلند برای تمام دختران شهر گریستم

                                                     ***

                             شهر با لرز

                                     در پس دیوارها

                                                 باران را به نظاره نشسته است

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 2:31 توسط ارنستو |

بیهوده استهزا می کنید

اين خط

دست من نيست

من وزیر بازرگانی نیستم

و "این روزها هیچ کار ندارم

مانند یک وزیر.

وقتی هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام

یعنی که شاعرم"

بیهوده نیست اما

استیضاح اش کنید

شوت اش کنید به زمین تقصیر

كرباس اگر سرش اش تلخ  ته خياري هم شود

ته دارد كه بخندد

چوب خط عزل كه پر باشد

مجلس به فكر تورم مي افتد.

كاش دولت، ده ام مي شد

يا لااقل مجلس، شش ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 2:18 توسط احسان سابق |

۱-

من

همیشه آرزو می کنم.

۲-

من

همیشه خیال می کنم.....

۳-

من

همیشه کابوس می بینم.

۴-

من

تاریخ مصرف دارم.

۵-

شاید

من

در

آرزو

خیال

یا

کابوس

یک نفر

زندگی می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 18:29 توسط عبدالله عبدالله |

لعنت به این شانس

یک چیزکی نوشته بودم٬

یادم رفت بیاورم.

حالا که اینطور شد

در مورد مسایل روز می نویسم.

یک خواهر مجازی

- با نام و بی نشان-

تحریک می کند کنجکاوی مردانه ام را

که مرد در این زمانه بسیار کمیاب است.

من

اما

نه تنها بیدی نیستم که از این بادها بلرزم

که

اصلا"

بید نیستم.

من از بید متنفرم٬

به جان چوب که می افتد

بی رحم و بی وقفه

هی می خورد و

من خواب نمی روم

اگر هم خواب می روم

در خواب یکی از خواهر مجازی بدتر

هی خرمالوی کال رنده می کند برای سالاد.

به قول فروید

ما هم که ندانیم

باز اتفاق به وقوع پیوسته٬ کار خودش را می کند.

بگذریم٬ که: بنی آدم اعضای یک پیکرند.

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 17:15 توسط عبدالله عبدالله |

و باز هم

این قوم نوشته نشده مقیم می شوند...

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:1 توسط |

تقصیر من چیست که بیست ساله ام؟

که دوست دارم موهای ام را سیخ کنم و نیمه شب در خیابان ها بدوم

در هوای بارانی سیگاری بگیرانم و شبی را با شراب در کوه بگذرانم

تا برای یک بار هم که شده هوا به کله ی پوک ام بخورد

می دانم

تقصیر من این است که آبروی مادرم همیشه در خطر است. . .

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 1:10 توسط |

بیهوده شلوغ است و

من تحمل هیچ گندیدگی دیگری را ندارم.

شمارش ها به دروغ همه معکوس اند.

من از تمام آنچه که می کنم خبر ندارم

و به هیچ چیز ناشناخته ای مومن نیستم. 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 21:29 توسط عبدالله عبدالله |

مردد مانده ام

برای این که شر مجتهد شبستری یاوه گو را از سر اسلام باز کنم

سینما بخوانم یا مکانیک یا مامایی

اخر سنم کمی برای حوزه رفتن زیاد است

و نمی توانم ریشم را نتراشم.

هر سکه دو رو دارد

و مخملباف نیز.

یک  روی اش  خودش است

و روی دیگرش جزمیت[ببخشید می خواستم بنویسم مجیدی]

و مجیدی نیز دو رو دارد.

سخن کوتاه

همین اش هم دلم را به درد می اورد.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 21:21 توسط عبدالله عبدالله |


اگر اين طور است من هم خودم را نصب مي كنم روي زئوس و از همه ي دوست شان نمي دارم ها

پرومته مي سازم. حالا که نیست چه کنم جز جگرم پیشکش؟!

اگر چه رشته ي ناصب و منصوب سر دراز دارد اما خودمانيم اين تهراني ها هم ماست شان دوغ است.

به تان بر نخورد اما درد و بلاي نادران توي سرتان بخورد.

ای!

ای انتخابات 

ای تهران

خر گازت بگيرد.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 4:48 توسط احسان سابق |

ما که رفتیم انتخاب کنیم نبود. نه که نبود، خط خورده بود.

یعنی صلاحیت شان مغرض شده بود!

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 22:31 توسط احسان سابق |

برادران!

اصولگرایان خوش آتیه!

خوشحال!

خوش به حال!

مردم وقتی سالار می شوند

- گیرم سیزده درصد همیشه شان -

سالادشان عجب طعمی دارد

طعم  واقع بینان تصویرساز

پرونده ساز

طعم دستان بی ثمر٬ بی خستگی٬ بی خیال

سیزیف های بی قواره

- دست از سرم بردارید٬ من سنگ خوبی نیستم-

طعم بلاهت معصوم٬ بلاهت وقیحانه معصوم

طعم آینده ای که سوخته به اول بازی میرسد.

پیامتان رسید!

روشن بود٬ برادرن ناگزیر من!

می دانم٬

از رو نمی روید.

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 21:53 توسط عبدالله عبدالله |

این روزها مدام حوصله ام سر می رود.

آن روزها که شیر می خوردیم هم گاهی شیر روی گاز سر می رفت.

حالا که الحمدلله بزرگ شده ایم و دیگر شیر نمی خوریم.

سرنوشت من را به بد جایی بستی٬ همسایه!

سرنوشتی من را و حتی خودت را به بد جایی هی می بندی٬

همسایه بی شعور!

چرا آداب آپارتمان نشینی را رعایت نمی کنی

و هی یک جانبه رای می دهی٬ رای بی شعور.

کاش یک خانم خوشگل٬ لااقل٬ 

طلبیده می شد٬ کاندیدا می شد٬ تایید می شد

تا تو٬ لااقل

به یک مینیاتور بی شعور رای می دادی

نه به یک کاریکاتور بی شعور.

 

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 22:12 توسط عبدالله عبدالله |

خالی خانه بر چارچوب در سکوت می کند

کاغذها خطوط ناراست را بر دوش کشیده اند

میز، میزبان اش را فراموش کرده

و سقف با نفس های مان آشنا نیست!

چه بر سر این خانه آمده؟

شاید ما رجعت کنندگان پس از مرگیم.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 19:46 توسط |

شب ها كابوس خشم تو را مي بينم
كجايي؟
كجاييم؟
در پي دردي هستم كه درمان اش كنم.
تو زبان گل هايي
انديشه ام هيچ گاه حضور تو را ناديده نگرفت

اين جا صفي از مرداران ايستاده اند
و كريهانه به مردي مي نگرند كه زيباست...

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 1:27 توسط |

تير خورده از حادثه مي نشينم
شك مي كنم به پدري كه فرزندش را با تركه ي تر مي زند.
شايد آخرين راه نجنگيدن باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 1:10 توسط |

اين ترك خورده ي فشار تغيير
پوست شكم،
تكرار مي كند مادري را
گريزان لب خند لب مي گزد،
نشايد جنين نارس
اسباب قهقهه در غياب تجربه ي اصيل باشد!
+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 23:7 توسط صفورا |

شانه هایمان که به هم می خورد

توی تاکسی

تجاوز انگار آغاز می خواهد بشود

به خانه که می رسم

روزنامه ام را که پیش از لحظه های تاکسی

دستم بود

باز می کنم

معلم خصوصی به شاگردش تجاوز کرده است

توی صفحه ی حوادث

و در اتاق خانه ی پسرک نجیب

پیش از آن.

پدران٬ مادران!

مواظب فرزندانتان باشید

فاجعه در شکم حادثه یا اتفاق

در کمین است.

فرزندانتان را بیش از حد زیبا نکنید.

مادر من

حادثه یا اتفاقی بود

که من چون فاجعه ای در شکمش

در کمین بودم.

حالا که دیگر توی شکم مادرم نیستم

دختر زیبا!

هنوز هم فاجعه ام

و توی تاکسی خیالاتی می شوم و

توی شکم مادرم کمین می کنم

مواظب باش شانه ات به شانه ام نخورد توی تاکسی

که

تجاوز آغاز می شود.

من تو را دوست دارم

و می خواهم

عفیف بمانی.

یادت باشد

حالا که معلم خصوصی تو شده ام

به من اعتماد نکنی.

به خانم دکتر فردوسی گوش بده

و تنها به شوهرت اعتماد کن

تا خوشبخت باشی.

او نمی تواند به تو تجاوز کند

پس به او اعتماد کن

تا خوشبخت باشی.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 19:59 توسط عبدالله عبدالله |

 
Powered By Cerikestan