به خاطر یعقوب یادعلی
از آزادی عذر می خواهم.
من از عقل عذر می خواهم،
به خاطر تابلوی یک طرفه ی سر در دادگستری شهرم،
از عقل عذر می خواهم.
من از انسانیت عذر می خواهم،
به خاطر لباس گشادم و دستانم که بسته است
از انسانیت عذر می خواهم.
من از هستی، در قرن بیست و یکم، عذر می خواهم
به خاطر کشیدن بار قوم ام بر دوش، در قرن بیست و یکم
از هستی عذر می خواهم.
می خزم تا انفعال معنی لاک پشت بدهد
و دست ام از پا دراز تر را در هوا می چرخانم
و رویای پلنگ را در خواب مزمزه می کنم
که کاری با کلمات نمی کند
لابد دیگر درخت اش از گربه پایین نمی آید...
گازم گرفته سگ
زندگی ام درد می کند.
باک ام نیست
بی باک ام یعنی اما کلاغ ها...
آستین به دندان می گزم تا زمین گیر شود من نامه ام
به جای عالم گیر
کرده ام
در
گِل!
حالا بچه
تا شاعر شوی راه درازی بیش نمانده است
و زیر پوست ام کلاغ ها سماق می مکند
آره من خرم و تویی سوار من!
آری دوست
چراغی که هزار بار به مسجد حرام
به خانه ام روا نبود
با من نمی کنی
چرا؟
ارتباط
برقرار
مونالیزا!
من مخاطب خوبی نیستم؟