تبليغاتX
چريكستان
من با کدام رفتنی ام ؟

به کجایش روشن است.

یعنی چراغ ها همه جا را روشن کرده اند.

قرن ارتباطات است که هیچ دوتایی با هم نیستند.

تنهایی دو نفر سوررئال بود امروز محال.

عصر٬ عصر بی معنایی است.

هی بپوشانم که تو کیف کشف داری

من که ندارم چه؟

عصر٬ عصر که نیست شب است.

همه بی معنایی است.  

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 17:47 توسط عبدالله عبدالله |

  «...کاش معمای بودن یا نبودن با این یا اون قانون حل می شد و هر کسی واسه خودش یه راه حل پیدا نمی کرد!کاش پیدا کردن یه حقیقت ، حقیقتای ضد اون حقیقت رو پیش نمی اورد!کاش تموم حقیقتا درست نبودن!»

                                                                  

                                                                  " اوریانا فالاچی ـ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 14:14 توسط |

 

وقتی پرنده ای را

 

معتاد می کنند

 

تا فالی از قفس به در آرد

 

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

 

تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

 

پرواز...؛

 

قصه ی بس ابلهانه ای است

 

                                                 از معبر قفس!

 

 

 

                                                                                "نصرت رحمانی"

 

+ نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 14:11 توسط |

سلام.

گفتم سلام که ثابت کنم سلام گاهی بی معنی است.

با دوستی حرف زدم.

به حماقتش اصلا" اهمیت نمی دهم.

دوست هم گاهی بی معنی است.

کلمه گاهی بی معنی است.

هیچ کس با خواندن خط خطی هایم

دست به پیشانی نمی کوبد که:

وای چه تصویری!

دوست عزیز احمقم!

من روبروی کامپیوتر نشسته بودم و می نوشتم.

این تصویریست که تو نمی بینی.

من با آرامش سیگار می کشم.

این هم تصویریست که تو نمی بینی.

افسوس که واقعیت ها هم به رفراندم گذاشته می شوند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 11:54 توسط عبدالله عبدالله |

چند روزیست که آزادم.

برای چند روز آزادم.

برای کارهای اجباری ام لباس هایی به اختیار خواهم پوشید

این چند روز.

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 15:8 توسط عبدالله عبدالله |

من کلافگی نیستم.

هستم؟

صدا ها  در من جمع می شوند٬ مچاله می شوند

تکثیر بی قاعده تکثر نیست.

هست؟

کلمات چقدر شبیه می شوند

وقتی غریبه ام.

سیاه ها به هم شبیه نیستند.؟

هستند؟.

من سیاه نیستم

سیاه ها  نماد نیستند٬ سمبل نیستند.؟

هستند؟.

من نماد شعر سیاه می شوم

نمی شوم؟

رنگ غایب نمی شود.

تصویر بزرگ٬ خیلی بزرگ٬

                              دیده نمی شود.

کران دار که می شوم

شناخته می شوم

کرانه مرز نیست

دروازه است.

دروازه ابتدا و انتها توامان است.

من کلافگی نیستم.

کلافگی بیرون از زمانم.

من پرت ـ شده ام.

به ـ درون ـ افتاده ام

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 21:0 توسط عبدالله عبدالله |

در شهر خبری نیست

قتل های فامیلی دست کار رئالیسم جادویی اند

و مارکز تنبیه می شود

چوب خدا صدا ندارد.

هی سر نجنبا ن که بلی

در مغز تو هم هیچ خبری نیست

چوب خدا هیچ وقت صدا ندارد. نداشته است.

در شهر هیچ گاه خبری نبوده است.

هی زیر هم می نویسم

تا دق کند مدعی

اگر روزی رسد دستش به دامانم٬ اتفاقی.کاملا" اتفاقی.

ترسم « کی بی خبران راه نه آن است و نه این » شود و

خدا چوب نداشته باشد.

نه من نباید بترسم٬ نباید بترسم

ترس برادر مرگ است

           خدا حتما" چوب دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 آذر1386ساعت 17:50 توسط عبدالله عبدالله |

« مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین »

لباس زیر مرا دزدیدی و رفتی.

کسی کز دزد می دزدد

                              شاه-دزد است.

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 19:29 توسط عبدالله عبدالله |

چیزی در ذهن داشتم

می خواستم بنویسم اش.

فراموشش کردم.

بی خیال تمام ناکامی ها

انگشتانم را روی صفحه کلید جا به جا خواهم کرد

عاقبت چیزی که می تواند با معنی باشد

می ماند و من ثبتش خواهم کرد.

شما با خیال آسوده بخوانید و از فاجعه نترسید

در این نقطه حتا فاجعه هم خواب می رود.

گفتم نقطه یادم آمد نقطه مادر است

چون می زاید

درست مثل مادر من که تا مرا نزایید مادرم نشد

و پدر است چون بارور می کند

درست مثل پدر من.........

نقطه ها که به هم می چسبند نقطه نیستند دیگر.؟

چسبیدن و جدا نشدن چقدر خوب است حتا اگر من دیگر من نباشد

من به من که می چسبد من نیست دیگر

حال نزار من گناهکار ترسیده ی ترسو ست.

نقطه سرگرمم می کند و شاید فریب خورده ی تمام دوران ها شوی تو

اگر من بزرگ شوم.

کاش فیلسوف می شدم

که به اندازه ی کافی نقطه دارد

و افسوس که شاعر توازن ندارد

و نقاش نقطه هاش از خودش جدا می شود

و من دلتنگی را دوست ندارم.

بس است دیگر

اگر هنوز همراهم هستی

                                    سرگرمت کرده ام.

 

+ نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 18:44 توسط عبدالله عبدالله |

« خاطره ی دلبرکان غمگین من » جمع شد. حالا خوب می فهمم که چرا کلید واژه ی من فلافل می شود. بی مزه ای خوشمزه که در روزگار بد مزگی ها کام به گند کشیده ی من را با تنوعی شگرف رو به رو می کنند. در عالم نسبیت تقابل بی مزگی و بد مزگی هم می تواند خوشمزگی بیافریند. خوشمزگی کشف شده ی فلافل حاصل تکرار بی قاعده ی بد مزگی هاست و بد مزگی های مکرر برساخته ی مزه های ثبت شده در خاطره اند. بی مزگی فلافل نیز. فلافل پوچی نفاخ است که می تواند خوشمزه باشد و بد مزه و نیز بی مزه. اما نفاخ بودن آن چه؟ بی شک فلافل در زمان حضرت خضر و در ماه هم نفاخ است. ولی پوچ...؟ فلافل نمی تواند خاصیت عرق نعنا را داشته باشد  اما می تواند به ملک الاطعام هر سرزمینی تبدیل شود. با نظری به فلسفه ی اشراق می توان نفاخ بودن فلافل را صفتی الهی دانست چون از ذات آن جدا نیست. در واقع نفاخ بودن صفت فلافل نیست بلکه واقعیت آن است بودگی آن است.

چون در مملکت هر سخنی وجهی سیاسی می یابد و من تا نزدیکی های انتخابات خونم را کثیف نمی کنم و تنها رخصت می دهم کثیفش کنند از توضیح ربط این سخنان با جمع آوری « خاطره ی دلبرکان.....» صرف نظر می کنم و شما را به خداوند بزرگ می سپارم.  

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 17:10 توسط عبدالله عبدالله |

نه هیچ دو مادر فرزند مرده ای یکدیگر اند

و نه هیچ مادر

                        دو عزای یگانه را گذرانده است.

لحظه از ذهن به ذهن متکثر است

ذهن در خود نیز متکثر است.

من در خود و بیرون در من تکثیر می شود.

من هزاران مادر دارم.

هزاران خاطره.

هزاران گناه.

هزاران معشوق.

هزاران سرگذشت

                           و یک سرنوشت.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 19:10 توسط عبدالله عبدالله |

اولین و آخرین نیست

که میان دوست داشتن و سرزنش

آونگ می شوم.

آستانه ی تو مهربانی است و

حیات و پرچین

داغ و درد.

فاجعه بوی املت بی سلیقه می دهد

و رنگ خورشت فسنجان دارد.

لطفا" میل نفرمایید         تناسبتان به هم می خورد.

                           

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 19:4 توسط عبدالله عبدالله |

تو انگار

میوه ی سردرگمی و تردید انسانی

که تمام وارونه می شود و نمی شود

وقتی که می آیی.

خنده ات٬ خنده نیست

زیبایی است٬ مادر شدن است

و گریه ات نیز

که هولناک است.

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 18:59 توسط عبدالله عبدالله |

ماهیان می دانند

 

عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه ست.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 12:32 توسط عبدالله عبدالله |

زمان هی دور من می چرخد و

من بی خیال خانه خرابی ام

                                            گریه میکنم

در خواب.

دیروز اتود خوش دستی خریده بودم

می خواستم نمایش نامه ام را با آن

                                                   تمام کنم.

+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 12:40 توسط عبدالله عبدالله |

پرت می کنم به سمت شما هر روز

یا هر وقت در توهم آزادی ام

- نمی دانم

تقریبا" هر روز یا دقیقا" هر روز

سیاسی نیستم اما

ورزشکاران را دوست

نمی دانم دارم یا ندارم

پول یا کمی شعور

که « خنده بر هر درد بی درمان دواست »

را صادر کنم به تمام دنیای ام

تا مردمان کمی بخندند

و من نمی خواهم به هیچ نان یا نوایی برسم

من اساسا" یا نمی دانم اصولا"

غیر انتفاعی ام -

فی البداهه هایم را

که از نان شب برایم

جدایند

به کلی جدایند

اما فلافل

گاهی از نان شب واجب تر است

و سیگار مثل نماز آیات است.

  

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 19:12 توسط عبدالله عبدالله |

امروز حتا فی البداهه هم دیگر نمی توانم بنویسم.

اما غمم نیست همین که نوشتم نوشتن بود دیگر.

به همین راحتی می شود از انسانیت سواری گرفت.

البته با یک شرط کوچک :

در اولین فرصت اعتراف کنی که تفاوت انسان با دیگران در زبانش است که نه یگانه بلکه مستقل و متفاوت است و دیگر در شیوه ی نزدیکی کردن که البته این شرط ضروری نیست چون بعضی ها در این مورد با دیگران اشترک دارند.

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 12:52 توسط عبدالله عبدالله |

هی من گرفتار و

های شما و هوی شما

که توانستن صرف پذیر است

هی من دق و استفراغ

قیل شما و قال شما

که سرباز گوش به فرمان طبیعتش هست

هی پارس کنید و پارس کنید

هی من کم کمک باور کنم که « می توانم » از شما متنفر باشم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 12:22 توسط عبدالله عبدالله |

 
Powered By Cerikestan