تبليغاتX
چريكستان
آی توله سگ هایی که هی لیس می زنید سه نقطه رو

دو هزار بار و بیشتر هم که دم تکان دهید

« من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم »

محتسب هم که هیچ کوفتی حالیش نمی شود

هی بشیند و زاغ بزند نفس های مرا

که همین طور الکی به شماره افتاده اند

تا شمارش معکوس تخمی تخمی آغاز شده باشد

و حول بی سیگاری باز ما را نوازشی کند

که «ای یار خوش زبانم »

گور پدرت که به دنیا آمدی

می خواهید باور کنید یا نکنید

- محتسب که گور پدرش اصلا" نمی خواهم صدایم را بشنود -

نفس های من همین طور الکی به شماره افتاده اند

عجالتا" خفه می شوم

شما هم به روی خود نیاورید که چیزی دیده اید

می دانم که نشنیده اید

لا اقل خواندید که به آخرش برسید

خسته نباشید و خداحافظ.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 20:17 توسط عبدالله عبدالله |

آه اسفندیار مغموم!
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 19:12 توسط احسان سابق |

هنوز سرحالم 

معده ام از فلفلی که بلعیده ام با یعنی همراه فلافل می سوزد و

کامم از سیگار بعد از آن تلخ

پس بیایید کمی نق بزنیم.

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 19:33 توسط عبدالله عبدالله |

پای ام برهنه و کویر داغ بر دست و دل ام نشان پیری.

من چه باید بکنم که قطره قطره ذوب می شود در من امید؟

زیر پای ام هنوز جای خالی انکار،

پیش روی ام مردی که استحاله اش

به مرگ تنه می زند!

آخر این قصه را می دانم

خوب می دانی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 19:33 توسط احسان سابق |

کامو :

در نهایت بشر کاملا" گناهکار نیست. تاریخ را شروع نکرده. کاملا" هم بی گناه نیست. چون آن را ادامه داده. 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 19:24 توسط عبدالله عبدالله |

رونده من ام

که ایستاده ام و به دست های تو نگاه می کنم!

به کجا می رسم آخر

با پاهای ات

که این همه جاده پشت سرم جا مانده است؟

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386ساعت 18:11 توسط |

- ای کاش تمام کتاب های دنیا قطع جیبی بودند.

- ای کاش تمام آدم های دنیا سقفی داشتند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 1:20 توسط عبدالله عبدالله |

آی صدات مرا تا ته این چاه، نزدیک!

اینجا میکده ها تابلو ندارند.

آدرس های روی کارت ها سرکاریست.

نشانی ها را که  نشانه میروم

هوا سکسی باز می شود و

مرا ریشخند می کند.

باز که پرنده نیست من می مانم و

امید رهایی که بیش از هر آدرسی نشانیست

 

و هوا هی باز و بسته می شود.

من شبانه روز شکار بازها می شوم و

 

تو همیشه صدات نزدیک.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 11:2 توسط عبدالله عبدالله |

این روزها با افزوده شدن به بار فلسفی دولت کریمه  به بار فلسفی من که از شهروندان این دولت کریمه ام به شکلی آنی و مداوم افزوده میشود. تداوم است جوهر این انقلاب و اولین دولت همذات اش که از نتایج مبارکش تشکیل دولت شهید رجایی مرحوم است که در سال شصت واندی تشکیل خواهد شد،ان شاالله. آن دولت کپی برابر با اصل این دولت خواهد بود. آنجا که خدا حاکم مطلق است زمان خطی چه معنایی می تواند داشته باشد.  سلطان حاج منصور _پروین مداحان_ به سفرهای استانی دولت پیوست. خبر این است. گلستان عدالت خواهی بلبل کم داشت، این هم از بلبل. حالا دیگر پیش و پس از تصویب هایی به سبک رئالیسم جادویی که میز و صندلی هایش واقعی است نعره های سلطان است که می آراید جلسات سرشار از عدالت و عمل و غول چراغ جادو را. حالا دیگر صدای داود هم به ابزار آلاتی از قبیل هاله و الهام و چشم برزخی و...... اضافه می شود تا رسوا شود هر آن که باید رسوا شود و ایضا" افشا. حاجی که قبل از دولت کریمه  در زمان التقاطیون از میکروفن مجالس عزاداری تئوری پردازی می فرمود حالا دیگر در جلسات هیئت دولت تئوری های تذهیب کاری شده شان را می پراکنند. این هم از کسینجر دولت کریمه. تنها نگرانی این بنده ی حقیر این است که از زور معنویت دولت کریمه اوردوز بفرماید که ان شاالله نمی فرماید. حالا دیگر دولت اسلامی تنها حاج آقا پناهیان را کم دارد که ان شاالله هر چه زودتر رییس جمهور آوانگارد اقدام به جذب ایشان می فرمایند.

ان شاالله.  

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 15:10 توسط عبدالله عبدالله |

من خیلی ها را دوست دارم.

همسرم را خیلی دوست دارم

آن قدر که گاهی مجبور می شوم خالی بمانم تا بیاید.

چندتایی را دوست دارم، خیلی دوست دارم

آیدا را که چیزیست بیش از نماد و نشانه

و حتا واقعیت.

من چیزهای زیادی را دوست ندارم.

تنها یک چیز را که همه چیز است

و کتاب را که نماد است نشانه است.

من به خوردن یک فلافل گرم نسبتا" تمیز در غروبی که مستاصلم

حتا بیش از همسرم و شاید بیش از کتاب

و حتا بیش از کتاب محتاج ام.

باید نترسید

نه این که نباید ترسید.

با این همه همسرم بیش از هر چیزی ضروریست.

این ها واقعیت اند هر چند پیچ در پیچ باشند و تصنعی.

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 11:12 توسط عبدالله عبدالله |

هی تکرارت می کنم و پیدا نمی شوی

تنبلی چشمانم آزارم می دهد

دو را سه خواندم

                         و

بازی بی موقع آغاز شد.

+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 20:15 توسط عبدالله عبدالله |

انگار کلمات به بند کشیده می شوند یا حتی مسخ می شوند وقتی آدمی به بند کشیده می شود. تردیدها بندند. ذهن و زبانم همراه نیستند. وقتی ذهن و زبان همراه نیست آدم در بند است و وقتی آدم در بند است کلمات نیز به بند کشیده می شوند یا حتی مسخ می شوند. اندیشه ام از من می گریزد و من سردرگم می شوم زیرا ذهن و زبانم همراه نیستند. پدری دست پسر معلولش را می کشد و مادر چادر به سر و مهربان به دنبال آنان. از خیابان که آدم ها سوار بر ماشین از آن می گذرند می گذرند. آدم ها و آدم یکی نیستند. این گذشتن و آن گذشتن یکی نیستند. چشمان پسر به نا کجا خیره چشمان پدر به خطوط عابر پیاده و گاهی راست و چپ و چشمان مادر ........ . پدر تو بیرحمانه در ذهن فرزندت و حتی هستی مسخ می شوی. مادر فریب مهربانیت را مخور. تو دست مرا بگیر و بکش پدر به تنفس نیاز دارد. مردی دشداشه پوش سیگار به دست و مخالف باد از خیابان می گذرد. سیگار و آلتش چقدر شبیه اند به هم. به سیگارش پک می زند انگار که دارد خود ارضایی می کند. مادر فرزندی که نمی بینمش چادر به سر به همراه خیابان از روبرویم می گذرد و مادر دیگری چادر به سر سوار بر ماشینی که کولر دارد و کولرش خاموش است. چقدر این هوای شرجی آزاردهنده است. مادر یکی نیست.کلمات گاهی به مفاهیم خیانت می کنند. کلمات شاید خیانت نمی کنند مفاهیم هزار چهره اند و شاید حتی تقصیر موجودیت من است موجودیت ما که هر یک برای خود چشمی داریم و ذهنی و موقعیت ها تکثیر می شوند.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 19:15 توسط عبدالله عبدالله |

 
Powered By Cerikestan